چه شب قشنگیه امشب .. اخه شب تولد بهترین عموی دنیاست ...
میدونم که عمو پورنگ نمیاد که این همه پیامای تبریکی رو که همه ما تو وبلاگامون می نویسیم رو بخوونه ولی خب منم تولد بهترین عمومون رو هم به خودش و هم به همه طرفدارای عمو پورنگی تبریک میگم ...

دست بزنید و شادی کنید امشب شب تولده
تو باغ سبز زندگی یه غنچه گل وا شده

عمو که به ما کیک تولدش رو نمیده ..............اماااااااااااااااا
این کیک واسه همه طرفدارای عمو پورنگیه .... نوش جان
تو این روز حتما باید شاد باشین .. خوش بگذره
میدونین امروز چی شد ؟؟!!
امروز من سوختم ...باور کنید.. صبح اومدم چایی رو گذاشتم رو میز میخواستم بشینم پشت میز که صبحونه بخورم یهو دستم خورد و چایی ریخت رو پام ..اخ اخ چشتون روز بد نبینه ...ای من سوختم ..سریع پریدم تو حموم ..فکر می کنم یه نیم ساعتی زیر اب یخ بودم بعدش سیب زمینی گذاشتم رو پامو بعدشم وقتی پماد سوختگی رسید ( خواهرم سریع رفت که بخره ) پماد رو زدم ... اولش داشتم می مردم از درد ..خیلی می سوخت ..بعدش که پماد رو زدم بهتر شدم .. الانم خیلی بهترم ولی پام کلی تاول زده ..( ایشالا خدا نصیب هیشکی نکنه )
ولی از این اتفاق خیلی چیزا فهمیدم.... ( نه که همش غر میزدم که زندگی یکنواخت شده فکر میکنم که این سوختگی یه نوع تنوع بوده ) واسه همین تصمیم گرفتم ( البته به پیشنهاد خیلی از شما ) که از تایمی که در اختیارم هست خوب استفاده کنم و خیلی کارا بکنم که دیگه احساس یکنواختی نکنم ... یه چیزه دیگه ای که فهمیدم این بود که هنوز خدا دوسم داره اخه تاگور تو یه شعرش میگه:خدا به بنده اش میگوید (( چون دوستت دارم تو را دچار بیماری می کنم و شفایت می دهم از این رو که اسیبت می رسانم )). پس خدا هنوز دوسم داره و من هیچ وقت تنها نیستم چون اونو دارم .. اون واقعا بی نظیره ...و یه چیزه دیگه اینکه قدر سلامتیمو بدونم و هر کاری که واسه سلامتیم لازمه حتما انجام بدم ... ..
در ضمن امیدوارم خدای مهربون همه مریضای دنیا رو شفا بده ..مریض بودن خیلی بده ...
بعد اینکه........................................... تا درودی دیگر بدرود
امروز روز خیلی قشنگی بود ..چرا ؟
منم خوبم ولی دیگه خیلی خسته شدم .. .. نمیدونم تو گذشته باشم یا حال یا اینده .. .. گذشتمو دوست ندارم اصلا دیگه نمیخوام بهش فکر کنم .. حال هم که یکنواخت شده . هیچ اتفاق تازه ای نمیفته .. اینده هم که فقط خدا میدونه ..اگه بهش فکر کنی فقط خیال پردازیه و اونی که میخوای نمیشه ..
واسه همینه که دیگه نمیدونم باید چه کار کنم ..فکر کنم با این اوصاف دیگه باید برم بمیرم .. ولی وقتی بیشتر فکر میکنم میبینم همچین کارنامه درخشانی هم ندارم که تو اون دنیا بخوام راحت باشم .. نمیدونم اصلا این فکرا خوبه نمیدونم بده ولی خب خسته م از این یکنواختی .. کاش یه اتفاقی بیفته !!
اینقدر حالم گرفته شد وقتی بعد از کلی انتظار پای تلویزیون دیدم امروزم عمو پورنگ نیومد ...![]()
من که خیلی خوبم اخه امروز اولین روز از فصل قشنگ تابستونه ...
البته تابستون زیادم قشنگ نیست ولی چون تعطیله خیلی قشنگه وگرنه من عاشق زمستونم مخصوصا اگه ۱ متر برف رو زمین باشه اونوقت برم برف بازی ...(یعنی میشه ؟؟؟!!! ..اخه من تا حالا چنین روزی رو نداشتم واسم یه رویاست )
یه چیز دیگه ای که خیلی حال میده اونم تو این فصل ایرانگردیه
البته نه با خانواده ..من زیاد حال نمیکنم که با خانواده سفر کنم ..سفر با یه دوست برام خیلی لذت بخش تره ![]()
خب دیگه فعلا ... تابستون خوبی داشته باشین ....یا علی