دلم خیلی براش تنگ شده . اون وقتا هم دلم که براش تنگ میشد میومدم تو همین آدرس . شاید یه دلیل برای اینکه این آدرس رو دوباره زنده کرم همین بود .
اما باور کنید از رو نمیره . اصلا شاید دلش نخواد آدرس وب جدیدشو بده به ما .
پس ...
خدا خودش تو زندگیش همراهش باشه .
بازم دلم براش تنگ شد میام همینجا اما دیه هرگز اینجا رو آپ نمیکنم !
www.mxu.blogfa.com
۷ خرداد ۸۸ ِ مثل اینکه دلم تنگ شد براش !
۱۶ خرداد ۸۸- نمیدونم . شاید !!!
چندم خرداد بعد از امتحان پول و ارز . حتما دیگه ....
۷ تیر دلم تنگ شد ... و اینه دل تنگی دیگران .. بخونید :
(سلام دوست عزیز : بعد از مدت ها دوباره صفحه وبلاگتون رو دوباره باز کردم تا از مطالب داغ وبلاگتون بهره مند شم_وبلاگ قلم نو دوباره کار خودش رو شروع کرده از شما دوست گرامی خواستار بازدید از این وبلاگ و همچنین در جریان گذتشتن آپ هاتون ما رو بذارید! سبز باشید خدا نگهدار)
سیده فاطمه رفته ... کی میخواین حالیتون بشه ... هان !
چندم مرداد : نمیاد دیه . خودمم نمیدونم . اصلا .......... {گریه}
۱ شهریور : فک کنم (یعنی مطمئنم) اگه بخواست بیاد تا حالا میومد دیه . منتظر نموندن بهتره . شاید هیچ وقت دیگه نیاد اما اولین دوست مجازی من رو هیچ وقت فراموش نمیکنم . سیده فاطمه خانم امیدوارم هر کجای دنیای بی مرام باشی ُ بامرام باشی و سلامت .
به امید روزی که آنروز روز باشد و نه شب .
تمام .
www.mxu.blogfa.com
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 20:48  توسط یه دوست
|
قرار بود همون یه پست پایینی باشه ، ولی ....
خوب همین روزا تولدشه . نمیدونم میاد وب خودش یا نه . تولدش مبارک . البته میدونم حالا حالا هم نمیاد . تازشم سال گذشته تو همین آدرس گفت چون ماه محرم صفره بهم تبریک نگین و برام دعا کنین . خوب ما هم ....
دعا که همیشه میکنیم . 

خوب دیه
الهی ۱۳۶۸ ساله بشه . 
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:29  توسط یه دوست
|
مقدمه : مثل اینکه متوجه نشدین هنوز ؟! بنده خداها شیده فاطمه خانم رفت . دیه اینجا نمینویسه . اصلا شما متن این پست رو میخونید و بعد نظر میذارین . خجالت آوره . اصلا منم جای سیده فاطمه خانم بودم میرفتم

.
شايد براي خيلي ها مزهك (درست نوشتم ديه ؟!) باشه كه من اين وبو آپ ميكنم . اما بايد به اونايي كه اينكارو مزحك (حالا ديه درست نوشتم) ميدونن بگم كه ...
اصلا هيچ چي بهشون نميگم چون مطمئنا اين چيزي رو هم كه ميخوام بگم مزحك ميدونن . پس همون هيچي نگم بهتره .
اين تابستوني كه گذشتن امتحان داشتم . يه امتحان خفن كه مساله مرگ و زندگي در ميون بود . اون موقع و اون تابستوني كه گذشت وسط اون گرما مخم يهو قفل كرد . يعني همون هنگ كرد !!! سر جلسه امتحان هيچ چي يادم نميومد .
تو اون جلسه فقط و قط من و مهدي امتحان رياضي داشتيم . دلم ميخواست سرمو به زمين (نه ببخشيد ، ديوار) بكوبونم . اما نميشد . آخه مراقبا هوامونو داشت . . .
تا مراقب سرشو برگردوند و يك صدم ثانيه فرصت پيدا كردم ، گردنمو اينهو زرافه درازكردم و يه نگاه انداختم به برگه مهدي . از خنده داشتم ميتركيدم . برگه مهدي وعضش از برگه منم خراب تر بود . حالا من يه 5 تايي (از 30 تا تست رياضي) زوري زده بودم . . .
اينجا بود كه دست به دامن حق شدم ديه ... (نميدونم چرا هر وقت به بدبختي ميفتم ياد خدامون ميفتم . اي خاك بر سرم كنن كه هيچ وقت ياد خدا نيستم الا ...)
برگم رو اينقده قشنگ تزيين كردم كه مطمئن بودم تو مسابقه طراحي پاسخنامه رياضي ! اگه شركتش ميدادن نمره ماكسيمم رو حتما ميگرفت .
اينجا بود كه ياد اين حرف سيده فاطمه تو يكي از پست هاش افتادم . از حخنده داشتم روده بر ميشدم . حتي مراقب بالا سرم هم از خنديدنم خندش گرفته بود .
يادش بخير . چه دوراني بود . بخونيد و شما هم لحظه اي متصور بشين اون صحنه ها رو .
***********************
امروز جمعه بعد از ازمون :
اقا رفتم سر جلسه یخده هم دیر رسیده بودم اومدم سوالا رو ورداشتم شروع کردم به تست زدن هی سوال اول رو خووندم دیدم نمیفهمم بیخیال شدم الکی زدم سوال دوم دیدم بازم بلد نیستم بازم الکی زدم اقا یعنی تا اخر سوالا رو همینطوری شانسکی زدم رفت یه سری رو هم اصلا حوصله خووندنشم نداشتم شانسی زدم دیگه اینقدر برگه پاسخنامم خوشگل شد ..فقط مونده بود که درخت و خونه و ماشینم توش بکشم .. خیلی بد بود یه نتیجه خیلی مهمی که داشت این بود که فهمیدم در طول این سه سال دبیرستان که سهله در طول ۱۱ سالی که درس خووندم هیچی نفهمیدم .. ..
ممنون از همتون ..
در پناه حق
************************
راستي ...
ماه محرم خدمت تمامي شيعيان و دوستد داران سرور و سالار شهيدان تسليت باد .
mxu
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 6:31  توسط یه دوست
|